من هم ...
هوا گرفته است. آسمان نم نم ، دانه های بلورین خود
را به خاک تقدیم
می کند . به راستی باران یک مفهوم است. عشق یک
نماد است ، نمادی
که به سختی می توان به معنای آن پی برد...
دل مردگی و بی ثباتی روح هر روز بیشتر و بیشتر
می شد . آسمان
دیگر نگاهم نمی کرد . خاک قدم های سست و بی
اراده ام را پس می
زد... راه که می رفتم فقط غبار را می دیدم ، درو
دیوار سیاه اینجا را
می دیدم... به دنبال این بودم که صورت کسی را ببینم
اما تنها موهای
پشت سرشان را می دیدم...!!!
چه دوران غم آلودی... در آن هوای غبار گرفته ، در
میان کوچه ای خود
را یافتم که همه ی دیوارهایش سیاه و کدر بود ... هر از گاهی به چیزی
برخورد می کردم و وقتی نگاه می کردم ، چه می دیدم ؟ همان انسان های
پشت به من کرده"... کوچه را طی می کردم وکوچه ها را یکی پس از دیگری
پس از دیگری می پیچیدم ... به جایی رسیدم وگماشتم که اینجا آخرخط من
است .
هنوز سیاهی... هنوز غربت... پس کجاست آن همه از مهر گفتن ها و ازباران
نوشتن هایم؟ ... به نقطه ی آخر رسیده بودم ... دیگر چیزی رانمی دیدم ...
همانجا نشستم و به پاهایم خیره شدم ...نمی دانم چه مدتآنجا بودم ، نمی دانم
نگاهم به
چه چیز دوخته شده بود، نمی دانم دلم برای چه ماتم گرفته بود ... ؟ احساس کردم
سال هاست در آنجا خشکمزده است ... نه ، انگار قرن هاست که آنجا نشسته ام ...
صدایی شنیدم ...صدایی غریب...صدایی مبهم وگنگ ...کم کم حس کردم آشناست
... به سختی سرم را بالا آوردم ... چیزی که می شنیدم ، یک صدا نبود... نا له بود ...
صدا ناله می کرد : دوستت دارم...!
باز نمی دانم چه مدت خودم را گم کردم ... نمی دانم چه مدت گوش هایم
را گرم می کردم تا آن صدا را بلند تر حس کنم ... آرام آرام بلند شدم و
ایستادم ... نگاهی به عقب کردم ... تفاوت چندانی نکرده بود ... فقط
همان صدای ناله های دوستت دارم دستم را محکم می فشرد و به جلو
می راند ... راه می رفتم و هر چه به عقب نگاه می کردم از نقطه ی آخر خط
دورتر و
دورتر می شدم... حال آن صدا، آن ناله ، آن دوستت دارم ها آنقدر به قلبم
نزدیک
شده اند که با تمام وجود حسشان می کنم ...من بازگشتم... من با یک صدای
ناله ی
دوستت دارم رنج کشیده بازگشتم... و حال با تمام و جود می توانم نا له ای
کنم ...
با صدای ناله ای می گویم : من هم دوستت دارم



















