تبليغاتX
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

من هم ...

 

هوا گرفته است. آسمان نم نم ، دانه های بلورین خود

 را به خاک تقدیم

می کند . به راستی باران یک مفهوم است. عشق یک

 نماد است ، نمادی

 که به سختی می توان به معنای آن پی برد...


دل مردگی و بی ثباتی روح هر روز بیشتر و بیشتر

می شد . آسمان

دیگر نگاهم نمی کرد . خاک قدم های سست و بی

اراده ام را پس می

 زد... راه که می رفتم فقط غبار را می دیدم ، درو

دیوار سیاه اینجا را

می دیدم... به دنبال این بودم که صورت کسی را ببینم

 اما تنها موهای

پشت سرشان را می دیدم...!!!


چه دوران غم آلودی... در آن هوای غبار گرفته ، در

 میان کوچه ای خود

 را یافتم که همه ی دیوارهایش سیاه و کدر بود ... هر از گاهی به چیزی

 برخورد می کردم و وقتی نگاه می کردم ، چه می دیدم ؟ همان انسان های

  پشت به من کرده"... کوچه را طی می کردم وکوچه ها را یکی پس از دیگری

 پس از دیگری می پیچیدم ... به جایی رسیدم وگماشتم که اینجا آخرخط من

 است .
هنوز سیاهی... هنوز غربت... پس کجاست آن همه از
 مهر گفتن ها و ازباران

نوشتن هایم؟ ... به نقطه ی آخر رسیده بودم ... دیگر چیزی رانمی دیدم ...

همانجا نشستم و به پاهایم خیره شدم ...نمی دانم چه مدتآنجا بودم ، نمی دانم

 نگاهم به

چه چیز دوخته شده بود، نمی دانم دلم برای چه ماتم گرفته بود ... ؟ احساس کردم

سال هاست در آنجا خشکمزده است ... نه ، انگار قرن هاست که آنجا نشسته ام ...


صدایی شنیدم ...صدایی غریب...صدایی مبهم وگنگ ...کم کم حس کردم آشناست

... به سختی سرم را بالا آوردم ... چیزی که می شنیدم ، یک صدا نبود... نا له بود ...

 صدا ناله می کرد :                                  دوستت دارم...!


باز نمی دانم چه مدت خودم را گم کردم ... نمی دانم چه مدت گوش هایم

 را گرم می کردم تا آن صدا را بلند تر حس کنم ... آرام آرام بلند شدم و

 ایستادم ... نگاهی به عقب کردم ... تفاوت چندانی نکرده بود ... فقط

 همان صدای ناله های دوستت دارم دستم را محکم می فشرد و به جلو

 می راند ... راه می رفتم و هر چه به عقب نگاه می کردم از نقطه ی آخر خط

دورتر و

دورتر می شدم... حال آن صدا، آن ناله ، آن دوستت دارم ها آنقدر به قلبم

نزدیک

شده اند که با تمام وجود حسشان می کنم ...من بازگشتم... من با یک صدای

 ناله ی

دوستت دارم رنج کشیده بازگشتم... و حال با تمام و جود می توانم نا له ای

کنم ...


با صدای ناله ای می گویم : من هم دوستت دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 5:38  توسط هستی  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:23  توسط هستی  | 

خداوندا

 

خداوندا تو میدانی ...
منم ، دلتنگ دلتنگم
 یک شعر بیرنگم ، منم
منم ، دل رفته از چنگم
منم ، یک دل که از سنگم
منم ، آواز طولانی
منم ، شبهای بارانی
منم ، انسانیم فانی
خداوندا تو میدانی ...
منم ، در متن یک دردم
منم ، برگم ، ولی زردم
منم ، هستم ، ولی سردم
 منم ، مُرده م ، منم مُرده م
منم ، یک بغض پر باران
منم ، غمهای بی سامان
منم ، هستم دراین زندان
منم ، زخمهای بی درمان
منم ، دارم تب و تابی
ز تنهائی ، ز بیتابی
منم ، رفته به گردابی
مرا باید که دریابی
منم ، یک آسمان دردم
منم ، دریا شود قبرم
منم ، دنیا شود جبرم
منم ، پایان شده صبرم
منم ، یک ذره گردم
منم ، خواهم کسی همدم
منم ، برخود ستم کردم
خون میشود هردم دلم
منم ، از عشق گویانم
منم ، دردست درمانم
منم ، آمد به لب جانم
خداوندا ! بمیرانم !

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 14:27  توسط هستی  | 

آوای تنهایی

     وقتی ترانه باران با صدای گریه هایم هم نوا می شود ،

                وقتی آسمان گرمای آفتابش را از من دریغ می کند ،

                وقتی ماه روشنایی اش را از من پنهان می کند ،

آن گاه قلبم با تمام تپش هایش تو را صدا می زند و تو مثل همیشه مهربانیت را بر ذره ذره وجودم می گسترانی ...  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 11:44  توسط هستی  | 

ریتم

ریتم یه آهنگی می شد دستای ما تو دست هم ...

تو راه عشق پا می ذاریم ...

 کی باورش می شد یه روزهمدیگه روجابذاریم ...

 نگاه تو بهم می گفت قد خدا دوست دارم ...

نگاه من بهت می گفت محاله تنهات بذارم ...

 خوب می دونم رنگ خزون تعبیر خواب اون شبه ...

غروب بی وفایمون به سرخی رنگ تبه ...

اما حالا فردا شده فردای اون شب خیال ...  

خدا کنه که عاشقی برای کسی نشه محال...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 18:3  توسط هستی  | 

من


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 20:20  توسط هستی  | 

اشک

                                                   

 می شه مثل یه قطره اشک بعضی هارو از چشمات بندازی اما نمی تونی جلوی اشکی که با رفتن بعضی ها از چشمات جاری می شه رو بگیری ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 18:17  توسط هستی  | 

"فریدون مشیری"

 

 باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 17:47  توسط هستی  | 

مثل تو

اگه كسي ديوونت بود ، بازيش نده اگه عاشقت بود ، دوستش داشته باش اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري اگه يه روزي خسته بشه و يه پله بيادعقب تازه ميشه مثل تو

                                                       

             

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 17:46  توسط هستی  | 

چرا

خداوندا خودت اینقدر زیبا

                                  جهانت را چرا زشت آفریدی ؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:52  توسط هستی  | 

ارزش

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:34  توسط هستی  | 

بدرقه

 

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟

            « جایی که می ری مردمی داره که می شکننت ، نکنه غصه بخوری !

             من همه جا باهاتم ، تو تنها نیستی ،

 تو کوله بارت عشق می زارم تا که بگذری ...

 قلب می زارم تا که جا بدی ... 

 اشک می زارم تا همراهیت کنه و  

                   مرگ می زارم تا بدونی بر می گردی پیش خودم !!! » 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 11:51  توسط هستی  | 

شقایق

شیشه دل را شکستن

          احتیاجش سنگ نیست

                این شقایق با نگاهی سرد پرپر         می شود ....

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 11:45  توسط هستی  | 

تو...

 

تورا به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم ...

تو را به جای تمام سالهایی که نمی زیسته ام دوست می دارم ...

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم ...

               به خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود ،

و به خاطر اولین گناه ...

تورا به جای همه کسانی که دوست نداشتم دوست می دارم ...

             تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 11:38  توسط هستی  | 

عشق و غرور

عشق با غرور زیبا ست اما اگر عشق را به قیمت فرو ریختن دیوار غرور گدایی کنیم آن وقت دیگر عشق نیست صدقه است ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 20:20  توسط هستی  | 

باران

هوای دلم بارانیست می خواهم زیباترین ترانه ام را با کاروانی از عشق برای بدرقه نگاهت راهی کنم تا چشمانت خیس از خستگی زمان شود و تو بخوانی و من عاشق بمانم ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 20:5  توسط هستی  | 

تکیه کردم

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 19:57  توسط هستی  | 

جمله

1000مرتبه900جمله عاشقانه در 800جای ، به پیش 700نفر مطرح کردم . 600نفر از آن ها پذیرفتند و 500نفر از آنها به 400 زبان در 300 برگ و 200 کتاب ترجمه کردند .... 100 دفعه در 90 روز ، روزی 80 مرتبه برای تو تکرار کردم . 70کلمه را برای تو گفتم و به 60 بهانه 50 روز ، روزی 40 سؤال از تو پرسیدم . به 30 تاشان ، 20 جواب دادی و 10 بار برای خود تکرار کردی . در 9 سؤال از تو 8 مرتبه به 7 سؤال من ، 6 پاسخ دادی و در فاصله 5 روز 4 مرتبه 3 بار خواهش را در 2 ساعت تکرار کردم تا برای 1 بار به تو بگوییم چقدرتنهایم !!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 19:52  توسط هستی  | 

اگه...

اگه چشمات پرسید بگو ندیدمش ... اگه گوشات پرسید بگو نشنیدم ... اگه دستات لرزید بگو از سرماست... اما اگه دلت ریخت بهش دروغ نگو تا کاری که زمستون با زمین کرد روزگار با دل تو نکنه ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 19:51  توسط هستی  | 

خداحافظ

 

خدا حافظ ای خوب دعا کن برام

دعا کن که فردا پشیمان پریشان نیایم

خداحافظ ای خانه سرد و خالی

که دیگر نبینی شب غصه هایم شب گریه هایم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 8:21  توسط هستی  | 

؟

 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 8:20  توسط هستی  | 

برد با کیست ؟

 

 

 

سرو می بالید و می نازید سخت :

-« از من آیا هست زیبا تر درخت ؟

برد با من نیست آیا ؟

من پرند نوبهاری بی خزانم در براست .»

گل به او خندید و گفت :

-« از تو زیباتر منم ، کز رنگ و بوی تاج نازم بر سر است .»

چهره نرگس به خود خواهی شکفت ،

چشم بر یاران خام اندیش گفت :

-« دست تان خالیست در آنجا که من

دامنم سرشار از گنج زر است .»

ارغوان آتشین رخسار گفت :

-« برد با همتای روی دلبر است .»

لاله ها مستانه رقصیدند یعنی:-« غافلید!

در جهانی این چنین نا پایدار

برد با آن کس که چون ما سرخو شان

تا نفس دارد به دستش ساغر است .»

کنده ای می سوخت در آن سوی باغ

باغبان پیر را با شعله ها

رمز و رازی بود ، سر جنباند و گفت :

-« برد با خاکستر است .»

برد با او بود یا نه ، روز دیگر بامداد

توده خاکستری را هر طرف می برد باد !!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 8:18  توسط هستی  | 

کبوتر

 

گاه با تکیه سنگی ظاهرا نا قابل

آشیان کبوتری را ویران می کنیم تا به افتخاراتمان وسعت دهیم و هیچ نمی اندیشیم

این کبوتر در بی کران هستی تنها به چند تکه سنگ و قوت روزش قناعت می کند

و ما همین را نیز از او دریغ می داریم ....

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 8:17  توسط هستی  | 

سهراب

 

 کودکان احساس جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست

مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست

آری تا شقایق است زندگی باید کرد

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 8:9  توسط هستی  | 

....!

 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 8:8  توسط هستی  | 

ته باغ

 

من ته باغ کسی را دیدم

که به دستش سبدی عاطفه داشت

داشت در پای چناری غمگین

تخم آواز قناری می کاشت

دیدم او را که در آن گوشه باغ

دست بر گردن گلها انداخت

سوز می آمد و او شالش را

روی یک پیچک تنها انداخت

برف ها را ز سر بید تکاند

دست یخ بسته او را ها کرد

زیر آن بید دو زانو زد و بعد

با یخ روی گلی دعوا کرد

دل او نیز ترک خورد و شکست

صورتش غم زده و در هم شد

وقتی از باغ جدا شد دیدم

صورتش خیس و دلش غمگین بود

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 8:6  توسط هستی  | 

آوای تنهایی

  

                وقتی ترانه باران با صدای گریه هایم هم نوا می شود ،

                وقتی آسمان گرمای آفتابش را از من دریغ می کند ،

                وقتی ماه روشنایی اش را از من پنهان می کند ،

آن گاه قلبم با تمام تپش هایش تو را صدا می زند و تو مثل همیشه مهربانیت را بر ذره ذره وجودم می گسترانی ...  

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 8:5  توسط هستی  | 

رفت

 

دیروز با یک دسته گل سرخ  به دیدنم آمد بایک نگاه مهربون ، همون نگاهی که من سالها آرزوش رو داشتم و او از من دریغ می کرد ...

گریه می کرد و می گفت که دلش برام تنگ شده

من تو سکوت تنها نگاش می کردم . اون رفت .... وقتی که رفت ، سنگ قبرم رو با اشکهاش شسته بود ...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 8:2  توسط هستی  | 

عظمت عشق

 

بگذار عظمت عشق را درک نکنی زیرا آنقدر عظیم است که تو و هستی تورا نیز نابود می کند

بگذار گرمی عشق را حس نکنی تا معنی خاکستر عشق را نیز بدانی ...

اما ....

اما اگر عاشق شدی تنها یکی را دوست بدار ، تنها برای یک نفرعشقی پاک و آسمانی داشته باش !!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 7:59  توسط هستی  | 

نامردان

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 7:52  توسط هستی  |